رومی زنگی

نوشته های حاصل از بلند بلند فکر کردن من

رومی زنگی

نوشته های حاصل از بلند بلند فکر کردن من

پنج شنبه ها اون سر شهر کلاس دارم و معمولا هر هفته مادرم به یه بهانه ای باهام میاد که مجبور نباشم با مترو برم . البته من کلا به قول مادرم یه جوریم چون عاشق وسایل حمل و نقل عمومی ام . این هفته دیگه با کلی برنامه ریزی قبلی تصمیم گرفتم خودم با مترو برم . 

من اصولا این جوریم که وقتی یه مدت خیلی از خونه بیرون نمیرم یا فقط با خانواده ام بیرون میرم اعتماد به نفسم به سطح زیر خط فقر تنزل پیدا می کنه و جوری میشه که استرس می گیرم اصلا وقتی میخوام تنها جایی برم البته به روی خودم نمیارم و میرم ولی خب اولش همیشه یه ترس و دلهره ای تو دلم هست. اما بعدش کلی حالم خوب میشه.

امروز وقتی سوار مترو شدم یه خانومی کنارم نشسته بودن که یه پسر فکر کنم 3 ساله حدودا همراهشون بود بماند که پسره کلا دیگه داشت از سر و کول من بالا می رفت من یکی دوبار با لبخند نگاهش کردم بعد دیدم خب چه کاریه ردیف روبرو صندلی خالی بود بلند شدم و اونجا نشستم. آقا این خانومه تا بچه هه میومد از جاش جُم بخوره من رو نشون می داد و میگفت به خانوم میگم دعوات کنه ها ! :||| یعنی من اون لحظه فقط با خودم فکر می کردم که توی این چند وقت یعنی دقیقا من چقدر ضد اجتماعی شدم که مردم به عنوان لولو خورخوره ازم برای ترسوندن بچه هاشون استفاده میکنن؟؟ هیچی دیگه همون اپسیلون اعتماد به نفس باقی مونده ام هم به فنا رفت. کلاسم رو رفتم و برگشتم ولی توی راه برگشت خیلی حالم بهتر بود فقط یه چیزی که توجهم رو به خودش جلب کرد این بود که مردم چقدر کم طاقت تر و زود رنجتر از قبل شدن توی اون یک ساعت و خرده ای راه برگشت من فقط سه فقره دعوا دیدم که اگه وساطت دیگران نبود همدیگرو نابود می کردن :((( 

خلاصه که من خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که آدم خونه موندن نیستم  واقعا و حتما باید هدفمند بزنم بیرون. خدایا خودت این رو بهتر از هرکسی حتی بهتر از خودم میدونی یه هدف بزرگ و متعالی برام قراربده و اونوقت به قول شاعر" از تو به یک اشارت از من به سر دویدن". 

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۳۳
رومی زنگی