رومی زنگی

لبریز از احساسات متناقض...

رومی زنگی

لبریز از احساسات متناقض...

۲۵آذر

از دانشگاه و بعدش هم کلاس زبان تا رسیدم خونه ساعت 7 شب بود پیژامه عزیزدلم رو پوشیدم و همینطور که روی مبل دراز کشیده بودم شروع کردم خوندن جزوه مغز. همینطور که داشتم پروزنسفال و مزنسفال و رومبنسفال و بخش های مختلفش رو واسه خودم توضیح میدادم اصلا نمیدونم چطور شد که خوابم برد خواب دیدم توی یه کنفرانس نوروساینس شرکت کردم و دارم یه مقاله پرزنت میکنم اینقدر خوابم واضح بود که همونجا هم میگفتم وااای اگه قسمت های مختلف رو فراموش کنم چی ؟ من تازه اینا رو خوندم اما به خوبی و تازه به زبان انگلیسی ! پرزنت کردم و همه ایستاده برام دست زدن 😅😅😅 با صدای زنگ در 6 متر از جام پریدم و شاهد دود شدن و به هوا رفتن رویای شیرینم بودم 😑😑😑😑😑


+نوروآناتومی درسی است بسیار پیچیده با این حال بازم خیلی دوستش دارم 

رومی زنگی
۲۳آذر
امروز علی رغم میل باطنیم و صرفا به خاطر احترامی که برای عمه پدرم قائل هستم مجبور شدم به مهمونی که برگزار کرده بودن برم. حتما همه تون متوجه میشین وقتی میگم یه جو awkward و عجیبی حاکم شد و مادرم هم اون طرف مشغول صحبت بود که دختر دایی پدرم من رو گیر انداخت و با یه لبخند wide open - شما دانشجویی؟
-بله.
-چه رشته ای؟
-دامپزشکی.
-اونوقت کدوم دانشگاه؟
_فلان دانشگاه مثلا (اصلا مگه فرقی هم میکنه😑😑)
-سال چندمی؟(پتانسیلش رو داشتم بزنمش اینجا)
- من لیسانسم رو گرفتم مجددا دارم میخونم 
- وا؟! حالا چرا رفتی این رشته اصلا بهت نمیومد اهل اینجور رشته ها باشی 
-😐😐😐😫😫😫😡😡😡😡  
سوال اول: شما اصلا من رو گاهی وقتا سالی یک بار هم نمیبینی و موقعی که میبینی این همه باید منو بازجویی کنی آیا؟
سوال دوم: مگه رشته مون چشه ؟ 
سوال سوم: منظورتون از اینجور رشته ها چیه ؟! 
سوال چهارم: من توی عمر 26 ساله ام کلا 5 تا برخورد هم در مجموع با شما نداشتم چطوری متوجه شدین من به درد چه رشته ای میخورم یا نمیخورم آخه؟!
+دهن آدمو باز میکنن 😒😒😒😡😡😡
رومی زنگی
۲۱آذر

ای کسانی که توانایی بیان تون زیر خط فقره و همش ام ام میکنین شما رو به هرچی میپرستین قسم میدم که معلم یا استاد دانشگاه نشین please 😢😢😢 آخه دانش آموز یا دانشجوی بدبخت چه گناهی کرده که بعد از گوش دادن شش دنگ سر کلاس و پس از گوش دادن ویس شما باز هم نمیتونه دوزار مطلب یاد بگیره بس که شما قشنگ و دست هم مطالب رو بیان میکنید 😩😩😩

رومی زنگی
۱۵آذر

وقتی از سالن تشریح اومدیم بیرون من یکراست رفتم سمت سرویس های بهداشتی که دستام رو بشورم با این که دستکش دستمون میکنیم ولی خب من بعدش حتما دستم رو میشورم . همین که پام رو گذاشتم توی سرویس بهداشتی داخل یکی از اتاقک ها یه دونه سوسک بزرگ دیدم یهو از وحشت داد زدم سووووسک همون لحظه نگین یکی از همکلاسی های دیگه مون وارد شد و گفت کوش نیستش سوسکه کجا بود گفتم همینجا همینجا بود لبه ی ... لبه ی قدامی چاه بود گفتن این جمله برای منفجر شدن نگین و یکی دو نفر دیگه که اونجا بودن کافی بود خلاصه که سوژه شدیم رفت🤦‍♀️  

رومی زنگی
۱۴آذر

امروز با دکتر صاد کلاس جنین داشتیم من از قبل کلاس داشتم آزمون آنلاینم رو میزدم که دیگه کلاس شروع شد به دکتر صاد گفتم و بیرون کلاس نشستم آزمون رو زدم و با 10 دقیقه تاخیر رفتم سر کلاس درس رسیده بود به تشکیل لوله عصبی و اپی تلیوم عصبی و اینها یواش یواش نخاع داشت شکل می گرفت که همه مون به صورت هنگ طور داشتیم دکتر صاد رو نگاه می کردیم که یهو گفتن آقای خ (آقای خ گویا بهشون گفته بودن استاد ما می ترسیم از شما سوال بپرسیم اگه میشه یه کم خشونت تون رو کمتر کنین 😅) شما که اینقدر به مسائل نگاه انتقادی دارین بگین مغز از چه قسمت هایی ساخته می شددوران جنینی؟ اون طفلک هک قفل کرده بود  اصلا استاده یه خرده شروع کردن به گفتن اینکه پس چکار میکنین شماها درس چرا نمیخونین و تموم شد یکم دیگه درس دادن یهو پرسیدن زوج 3 اعصاب مغزی کدوم بود؟ من یادم بود تصادفا گفتم occulomotor استاد گفتن شماها دو ترم پیش تو آناتومی من نگفتم اینا رو براتون؟ (من با ورودی های 96 جنین دارم) و دوباره شروع کردن که میرین تو کلینیک میمونین و دوباره یه سری صحبت ها که جمع بندیش این بود هفته بعد کسی اعصاب رو نخوند نیاد سر کلاس این در حالیه که ما سه هفته بعد اعصاب رو میخونیم تازه 😔

+یه حسی بهم میگه اینا همه کان سیکوئنس های اون انتقاد ساده است 😐

رومی زنگی
۱۱آذر

وقتی عصر خسته و هلاک و گرسنه  از دانشگاه میرسم خونه و میبینم مادرم آش جو ی محبوب من رو پخته و خواسته من رو سورپرایز کنه ذوق مرگ میشم میپرم ماچش می کنم و دست های  سفیدش که در آستانه پنجاه سالگی داره کم کم چروک میشه و هرسری با فکر کردن بهش قلبم میلرزه رو میبوسم و به این فکر کردم که مادرم فرشته خوشبختی منه و از خدا خواستم عمرش رو هزار ساله کنه چون نفسم به نفسش بنده 

رومی زنگی
۰۹آذر

روزی که تصمیم گرفتم کلا مسیر زندگیم رو عوض کنم نمیدونم چندم اسفند بود ولی اسفندماه 91 بود و اون موقع ترم 6 بودم فروردین بعدیش تازه 21 سالم می شد و هنوز درست و حسابی نمیدونستم زندگی یعنی چی ؟ وقتی یه نگاه گذرا و سریع به اتفاقاتی که توی این چند سال افتاد و فراز و نشیب هاش نگاه می کنم و میبینم چه اتفاقات ریز و درشتی رو پشت سر گذاشتم میبینم واقعا زندگی خیلی با اون چیزی که اون سالها فکر می کردم فرق داره نمیدونم اگر اون موقع میدونستم این همه بلا قراره سرم بیاد بازم هوس می کردم راهم رو کج کنم یا نه ؟ راستش تنها چیزی که لحظه ای هم نسبت بهش تردید نداشتم تو زندگیم همین هدفی بود که برای خودم تعیین کرده بودم اما حالا بعد از گذشت 6 سال نمیدونم چی باعث شده که یه لحظه هایی مردد بشم نسبت به تصمیمی که گرفتم و کاری که بازندگیم کردم. الان یکی از همون لحظه هاست که نمیدونم دارم راه درستی رو میرم یا زدم به بیراهه ؟ معمولا اینجور موقع ها سعی میکنم خودمو بزنم به کوچه علی چپ چون بهرحال تصمیمی بوده که خودم برای زندگیم گرفتم و باید تا آخرش بایستم پاش. 

+ای کاش خدا حداقل یه راهنمایی می کرد که آخر و عاقبت مون به کجا قراره ختم بشه 😑

رومی زنگی
۰۸آذر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
رومی زنگی
۰۶آذر

دوشنبه سر کلاس آناتومی عملی  برادران دوقلوی رزیدنت میگفتن آناتومی اونقدرا هم پیچیده نیست واسه خودتون غولش نکنین  و اونوقت وقتی بهشون میگم من origin و insertion عضلات رو عجیب و غریب قاطی میکنم با خنده میگن نترس شما قاطی نمیکنی:// داری همه رو میگی و اونجاست که لج من درمیاد 

+sartarius بیشتر بهش میاد اسم یه گلادیاتور تو یونان باستان باشه تا اسم یه عضله تو سطح کرانیومدیال ران 😅


سه شنبه که امروز باشه مادر گرامی در راستای تنبیه کردن من مبنی بر ساعت نذاشتن صبح بیدارم نکردن :((( و بنده برای کلاس جنین که خواب موندم هیچ برای کلاس بعدیش هم 13500 پیاده شدم تا برسم تازه درس این جلسه جنین هم کلی سخته خدا کنه یادش بگیرم وگرنه کی جرات داره بره از دکتر ص سوال بپرسه؟!:'(((

+جنین در حد مرگ سخت شده و چون اسمش جنین شناسی مقایسه ایه مال انسان و انواع و اقسام حیوانات رو میخونیم و با هم مقایسه می کنیم به حول قوه الهی نیفتم این درس رو بلند صلوات 😢😢

رومی زنگی
۰۴آذر

بچه هایی که خونه هاشون شهرهای دیگه بود کلی دوندگی کردن که سه شنبه یا چهارشنبه هفته قبل یه جلسه فوق العاده آناتومی بذارن تا بتونن شنبه با خیال راحت خونه هاشون باشن یعنی طی یک اتفاق باورنکردنی دکتر ص گفته بودن این کارو بکنین اما خب جور نشد و در نتیجه کلاس هشتاد و خرده ای نفره همیشگی مون امروز به زحمت به 40 نفر می رسید. 

دیشب فقط یک ساعت خوابیدم ولی از اونجایی که درس هامون رو دوست دارم وقتی رسیدم دانشگاه کلا یادم رفت. سرجای همیشگیم نشستم. یه خرده سر درد و دلم باز شده بود و داشتم با مهتا صحبت می کردم که پریدم و روی میز نشستم همینطور که داشتیم با مهتا میخندیدیم یهو دیدم مهتا عین ترقه از جاش پرید و با صدایی که واضحا می لرزید گفت : سلام استاد. متعاقبا منم از روی میز پریدم پایین و با یه خجالت عمیق گفتم سلام. درس هنوز درست و حسابی شروع نشده بود که دکتر ص اومدن دستشونو گذاشتن روی میز من و گفتن خب شما بگو عضلات extrinsic چه عضلاتی بودن؟ چند صدم ثانیه قفل کردم اصلا ولی سریع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم. بعد از اون هم همش از من بیچاره انتظار داشتن جواب بدم بابا خب گناه نکردم که!! عضلات اندام خلفی هم که در حد بنز سخت بود. نکته ای که توجهم رو جلب کرد این بود که دکتر ص کلی مهربون تر و ملایم تر بودن این جلسه؛ اونقدر که به خودم جرات دادم و بعد کلاس ازشون سوال پرسیدم 😅کم کم دارم به حرف مریم که میگفت دکتر ص به شدت خوبه و از سر دلسوزیشه که یه وقتا قاطی میکنه میرسم. قطعا همه چی شون خیلی متفاوته با دکتر ز و هر دوشون از بهترین اساتیدی هستند که تا به امروز داشتم. 


+فقط امیدوارم شیب صعودی بهبود اخلاق دکتر ص تا اواخر این ترم به بینهایت میل کنه 😅😅

رومی زنگی