رومی زنگی

لبریز از احساسات متناقض...

رومی زنگی

لبریز از احساسات متناقض...

فکر نمی کردم به این زودی دوباره ببینمت...

جمعه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۱۶ ب.ظ

دمدمه ی امتحان های ترم 5 دانشگاه یه روز مادرم بهم گفت که پ داره از آمریکا میاد ایران. بهم گفت دوره افسردگی شدیدی رو پشت سر گذاشته و از اونجایی که تو تنها عضو فامیل هستی که همسن و سالش هستی تا میتونی باهاش گرم بگیر و یه کاری کن حسابی بهش خوش بگذره سعی کن سلایق و علایقش دستت بیاد و خلاصه اینجور چیزها. پ درست یک سال و چند روز از من کوچکتره البته تفاوت جثه هامون خیلی بیشتر از این حرفاست! قدش تا سر شونه من هم نمیرسه و کلا ریز نقشه. تا قبل از 5 سال پیش آخرین باری که دیده بودمش 4 سالم بود که قاعدتا چیز چندانی یادم نمیومد اما وقتی دیدمش خیلی خوب با هم تونستیم ارتباط برقرار کنیم.خیلی جاها با هم رفتیم و اون یک ماه و خرده ای که ایران بود جز بهترین خاطرات عمرم بود. پ برگشت آمریکا و من احساساتی تا یه هفته فقط گریه می کردم. حدود یک سال پیش پدرو مادرش از هم جدا شدن و خانواده 6 نفره شون تقریبا از هم گسیخت. پ و برادرش با پدرشون توی آمریکا موندن، خواهر بزرگترش بین ایران و چند تا کشور اروپایی در رفت و آمده و خواهر کوچکترش هم با مادرش از آمریکا رفتن. ارتباطی باهاش نداشتم از اون سال تا به امروز ولی دورادور شنیدم که باز هم افسرده است و باز هم نیاز به ریکاوری داره منتها حدس خودم اینه که این باد جدی تر از بار قبله چون الان احتمالا یک سالی هست که مادرش رو ندیده و خانواده اش اینطور از هم پاشیده. امروز رسیده و من قراره برم ببینمش و درست نمیدونم چه رفتاری باید بکنم اصولا تو این جور موقعیتا من هیچ حرفی از شرایط پیش اومده نمی زنم و اجازه میدم اگر اون طرف دلش خواست خودش برام تعریف کنه . امیدوارم که بتونم رفتار درستی داشته باشم و این بار هم کاری کنم که بهش حسابی خوش بگذره.


موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۲۶
رومی زنگی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی