٢سال قبل بعد از از دست دادن م.ژ نازنین خیلی داغون شده بودم زندگی برام هیچ معنای قابل قبولی نداشت و فقط با کلاس های درسی که از ٨ صبح تا ٨ شب بود سعی داشتم خودمو توی درس غرق کنم تا شاید کمتر احساس کنم که چه بلایی سرم اومده . توی اون دوران یادمه خیلی کم میخوابیدم چیزی حول و حوش ٢-٣ ساعت در شبانه روز و همون هم با کابوس از خواب می پریدم . دو سه ماهی گذشت و من دیدم دارم واقعا مریض میشم . علی رغم مخالفت والدینم رفتم پیش روان پزشک . تشخیص افسردگی و اضطراب دادن و برای خوابم هم قرص دادن که گفتن یک ماه بخور خوابت که منظم شد دیگه نخور ( البته قرصی که دادن آرامبخش نبود فقط سیکل های شبانه روزی رو تنظیم میکرد مشابه کاری که به طور فیزیولوژیک ملاتونین تو بدن انجام میده ) . من اون قرص رو خوردم یک ماه و تا همین یکی دو ماه پیش خوابم خیلی خوب بود مثلا از ١٢ میخوابیدم تا ٦/٥-٧ صبح و کاملا سرحال بودم اما امان امان که دوباره خوابم به هم ریخته بدجووور و هرچی بیشتر به خودم فشار میارم که بخوابم کمتر موفق میشم به طوری که الان تو ٤٨ ساعت گذشته ٦ ساعت خوابیدم و اونم تازه توی روز بوده نه شب و خب این فاجعه است و جالبه که هرچی بیشتر در باره خواب و این که خواب شب بهتر از روزه و ... مطالعه میکنم شب ها بدتر خوابم میبره و بهتر بگم اصلا خوابم نمیبره . کلا شب ها تمام مغزم پُره پُر از فکرهای مختلف پر از خیال پردازی های جورواجور و گاهی پر از غصه ؛ غصه قصه هایی که اطرافم داره میگذره و متاسفانه حقیقت دارن و همه اینها نمیذارن من یه خواب راحت و آسوده داشته باشم .