رومی زنگی

لبریز از احساسات متناقض...

رومی زنگی

لبریز از احساسات متناقض...

رومی زنگی
۱۱خرداد

٢سال قبل بعد از از دست دادن م.ژ  نازنین خیلی داغون شده بودم زندگی برام هیچ معنای قابل قبولی نداشت و فقط با کلاس های درسی که از ٨ صبح تا ٨ شب بود سعی داشتم خودمو توی درس غرق کنم تا شاید کمتر احساس کنم که چه بلایی سرم اومده . توی اون دوران یادمه خیلی کم میخوابیدم چیزی حول و حوش ٢-٣ ساعت در شبانه روز و همون هم با کابوس از خواب می پریدم . دو سه ماهی گذشت و من دیدم دارم واقعا مریض میشم . علی رغم مخالفت والدینم رفتم پیش روان پزشک . تشخیص افسردگی و اضطراب دادن و برای خوابم هم قرص دادن که گفتن یک ماه بخور خوابت که منظم شد دیگه نخور ( البته قرصی که دادن آرامبخش نبود فقط سیکل های شبانه روزی رو تنظیم میکرد مشابه کاری که به طور فیزیولوژیک ملاتونین تو بدن انجام میده ) . من اون قرص رو خوردم یک ماه و تا همین یکی دو ماه پیش خوابم خیلی خوب بود مثلا از ١٢ میخوابیدم تا ٦/٥-٧ صبح و کاملا سرحال بودم اما امان امان که دوباره خوابم به هم ریخته بدجووور و هرچی بیشتر به خودم فشار میارم که بخوابم کمتر موفق میشم به طوری که الان تو ٤٨ ساعت گذشته ٦ ساعت خوابیدم و اونم تازه توی روز بوده نه شب  و خب این فاجعه است و جالبه که هرچی بیشتر در باره خواب و این که خواب شب بهتر از روزه و ... مطالعه میکنم شب ها بدتر خوابم میبره و بهتر بگم اصلا خوابم نمیبره . کلا شب ها تمام مغزم پُره پُر از فکرهای مختلف پر از خیال پردازی های جورواجور و گاهی پر از غصه ؛ غصه قصه هایی که اطرافم داره میگذره و متاسفانه حقیقت دارن و همه اینها نمیذارن من یه خواب راحت و آسوده داشته باشم . 

رومی زنگی
۱۰خرداد

از دیروز یه حال عجیبی دارم به طرز عجیبی احساس خستگی می کنم انگار که کوه کندم . واقعا یه احساس تنفر طوری داره بهم دست میده از درس که به شدت برام نگران کننده است من که عاشق جست و جو و یادگیری بودم الان همش خوابم یا اگرم بیدار باشم سردرد دارم و کسلم و دست و دلم به درس نمیره . این جمعه آزمون دارم باز و کم کم دارم به این نتیجه می رسم که این ویژگی هفته های منتهی به آزمونه انگار . کمتر از یک ماه دیگه به کنکور مونده و من انگار سنسورهای احساسیم کامل از کار افتاده و نه خبری از جوش و خروش هست و نه استرسی که وادارم کنه جلو برم . به اندازه رشته کوه های البرز غمگینم و خودم حتی نمیدونم چرا و چه بلایی سرم اومده. 

در این ماه عزیز برای دل شکسته ام ازتون التماس دعا دارم .

رومی زنگی
۰۸خرداد
خوب یادمه موقعی که کلاس اول دبیرستان بودم ، یه زنگ داشتیم به نام برنامه ریزی تحصیلی و شغلی که حتی یادمه کتاب داشت و توش کِیس هایی رو مطرح کرده بود که مثلا درست انتخاب نکرده بودن و تبعاتش گریبان گیرشون شده بود . اون موقع توی ١٤-١٥ سالگی برام خنده دار بود که یه انتخاب به این سادگی اینقدر زندگی آدمها رو تحت الشعاع قرار بده اما حالا که گریبان گیر خودم شده دارم کم کم متوجه میشم که این انتخابیه که یک عمر باید پاش بایستی . 
از مهرماهی که سال اول دبیرستان شروع شد دائم از ما تست های مختلف میگرفتن تست هوش و علاقه و چه میدونم این چیزها توی خرداد ماه یه فرم بهمون دادن گفتن طبق نظر خودتون و خانواده تون پر کنین و بیارین مدرسه یک هفته هم فرصت دارین . توی اون فرم باید ٦ تا رشته ریاضی ، تجربی ، انسانی، معارف، فنی حرفه ای و کاردانش رو بر حسب اولویت می نوشتیم . خدا شاهده که از شنبه تا پنج شنبه من مشغول جابجا کردن اولویت های ١ و ٢ به ریاضی و تجربی و بالعکس بودم پدرم که میگفت فقط بنویسین ریاضی و لاغیر ! اونای دیگه که نوشتن نداره اصلا. مادرم میگفت هرچی نظر خودته ولی هرچی انتخاب کنی من تا آخرش پشتتم . منم گیج و ویج بودم اصلا انگار و چون عادت نداشتم رو حرف پدر مادرم حرف بزنم هیچی نگفتم . در نهایت فکر کنم نوشتیم ریاضی تجربی انسانی معارف فنی کاردانش . 
موقع دادن کارنامه ها یه دسته برگه هم بهش منگنه کرده بودن که نتیجه همون آزمون هایی بود که در طول سال ازمون گرفته بودن و یه برگه که درست زیر کارنامه بود و روش نوشته بود : اولویت پیشنهادی بر مبنای نتایج آزمون های فلان و بهمان و ... . اون اولویت برای من اینجوری بود : تجربی - ریاضی - معارف- انسانی - فنی - کاردانش . منم کلی خوشحال که بالاخره حرف خودم قراره به کرسی بشینه ولی مدیر ، مشاور ، معلم ریاضی و در صدر همه پدرم پاشون رو کردن تو یه کفش که اگه بری تجربی حیف میشی و محاله بذاریم ما که این اتفاق بیفته  ! :/ ( هنوز هم متوجه نشدم چرا این حرفو میزدن)  مدیر مون که گفت من اصلا تو رو تجربی ثبت نام نمیکنم . خلاصه که من علی رغم میل باطنیم  رفتم رشته ای که دیگران برام انتخاب کردن نه خودم .ولی از همینجا به همه بچه های کلاس نهمی اکیدا توصیه میکنم و ازشون خواهرانه خواهش میکنم که رشته ای رو انتخاب کنن که واقعا بهش علاقه دارن و حتم دارن میتونن توش موفق بشن وگرنه خدای نکرده چند سال بعد حتما حسرتش رو خواهند خورد . 
رومی زنگی
۰۵خرداد

توی اینترنت دنبال یه هدیه تولّد خلاقانه و علمی  و در عین حال جذاب میگشتم برای اون شاگرد به غایت باهوشم که قبلا راجع بهش صحبت کرده بودم که کاملا اتفاقی وارد سایتی شدم که وقتی خودم بچه بودم همه اسباب بازی های فکریم ساخت اون شرکت بود و من هنوز دارمشون اون اسباب بازی ها رو . چشمم خورد و دیدم که سایتش مدل های آناتومی هم داشت و ناگفته پیداست  که من مثل توی کارتون ها از ذوق چشمام ستاره ای شد ^_^ 

چند وقتی بود که میخواستم یه دونه مغز گوسفند بخرم و تشریح کنم چون اولا برای کنکور لازم بود جای اجزای مغز رو بدونم و ثانیا خودم به شدددت علاقه مندم به شناخت زیر و بالای مغز . چند روز به خودم فرصت دادم و گفتم اگه دختر خوبی باشی مدل آناتومی مغز رو برات میخرم و چون دختر خوبی بودم دیروز سفارش دادم اینترنتی و در کمال تعجب امروز به دستم رسید . 

+ امروز آغاز هفته خوبی بود برای من و به قول مادرم من اینو به فال نیک می گیرم و برای همگی هفته پر از موفقیت و شادمانی آرزو میکنم . 

رومی زنگی
۰۵خرداد
چند روز قبل داشتم با خودم فکر می کردم که چرا چند سال قبل همه چیز انگار آسون تر و سهل الوصول تر بود و من انگار چقدر راحت تر به اون اهدافی که داشتم می رسیدم ، خوب که فکر کردم و ریشه یابی کردم دیدم کلید طلایی فقط یک عبارت  بوده : صبر و شکیبایی. 
به قدری توی دو سه سال اخیر ناشکیبایی و بی تابی کردم برای رسیدن به اهداف ریز و درشتی داشتم  که الان که یادش میفتم کلی شرمنده میشم از خودم و خدای خودم . خدایا تو خودت منو بهتر از من می شناسی کمکم کن که بتونم توی لحظه های سخت آرامش و ایمانم رو حفظ کنم و قلب کوچک ولی امیدوارم رو لبریز از شکیبایی و آرامش کن خدای خوب من . کمکم کن جز گروهی باشم که طبق کلام ارزشمند خودت" از صبر یاری می جویند ". 
رومی زنگی
۰۳خرداد

مادرم معمولا خیلی کم آش درست میکنه چون واقعا موقعی که درست میکنه براش سنگ تموم میذاره و خب بالتبع خیلی باید زحمت بکشه البته من کمک میکنم ولی خب در نهایت مسئولیت اصلی با خودشونه . 

دیروز قرار شد که برای امروز افطار مهمون داشته باشیم مادرم گفت خوبه یه کم آش درست کنم و کشمکش من و خان داداشم شروع شد . چون من آش جو دوست دارم و برادرم آش رشته . آخر سر مادرم گفت اینقدر بحث نکنین جفتش رو درست میکنم دو سری حبوبات پختم من و برادرم به هم نگاه کردیم و پریدیم بغلش کردیم . 

دیشب وقتی که مادرم از خستگی دیگه نمیتونست چشمان نازنینش رو باز نگه داره دست هاش رو بوسیدم و به شوخی  گفتم : خدا رحم کرده دو تا بچه بیشتر نداریا وگرنه تصور کن ما یه خواهر یا برادر دیگه هم داشتیم که اونم مثلا میگفت من آش دوغ اردبیلی میخوام اونوقت میخواستی چیکار کنی ؟! مادرم خسته لبخند زد و گفت من خوشم به خوشی شماها هر کاری میکنم که شاد باشید و اون لحظه من فقط بغض گلوم رو گرفت و محکم در آغوشم کشیدمش . 

+ مادرها واقعا موجودات فرازمینی هستن که با همه رنجی که میکشن باز هم عشق شون به بچه شون از بین نمیره 

خدای عزیزم خودت خوب میدونی که همیشه چه خواسته ای ازت داشتم باز هم خواستم تاکید کنم که خودت خوب میدونی من طاقتش رو ندارم پس این لطف رو در حق من بکن . 

رومی زنگی
۰۱خرداد

انگار این اضغاث احلام لعنتی دست بردار نیستن از سر ما ! 

امروز دوباره وقتی در حال خواب بی وقت نیمروزی بودم خواب دیدم با یه کوله پشتی پر از کتاب و چند تا از کتاب های قطور کنکوریم تو دستم رفتم آموزشگاهی که سال آخر دانشگاه کلاس زیست شناسی میرفتم اونجا چون برای زبان انگلیسی  کنکور کلاس ثبت نام کرده بودم !! :'((( خلاصه توی راهروها دنبال کلاسم میگشتم که آقای معلم زیست رو دیدم بهشون سلام کردم ایشون هم جوابم رو دادن و کشون کشون منو بردن سر کلاسشون و گفتن بچه ها خانم فلانی رو ببینید از فلان سال داره کنکور میده ولی ناامید نمیشه پشتکار رو از ایشون یاد بگیرید حالا من هرچی میخوام براشون توضیح بدم که قصه اش مفصله و اونطور که شما فکر میکنید نیست بهم اجازه نمیدن خلاصه نا امیدانه یه لبخند مصنوعی زدم و کلاس ایشون رو ترک کردم و دنبال کلاس زبان انگلیسی گشتم که چند دقیقه ای بود شروع شده بود . علیرغم اینکه اونجا آموزشگاه دخترونه بود ٣ تا آقا پسر هم سر کلاس بودن خلاصه من نشستم اما هیچی متوجه نمیشدم :'(( کتاب درسی زبان پیش دانشگاهی رو داشتن کار میکردن کتابم رو در آوردم و یکی از آقا پسرها با وقاحت گفت : کتابتو یه جوری بذار ما هم ببینیم ما کتاب نداریم وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی خلاصه منم کتابم رو گرفتم تو دستم ولی اون وسط یهو همون آقا پسر بهم حمله کرد و دستم رو گاز گرفت و گفت : چرا زبون نمیفهمی میگم یه جور بگیر کتابتو ما هم ببینیم منم زدم تو گوشش و در حالی که گریه میکردم  وسایلم رو برداشتم و زدم بیرون و با صدای ناله های خودم از خواب پریدم. 

واقعا متوجه نمیشم چرا اینقدر خواب های بی سر و ته و پریشون میبینم برام دعا کنید 

+ من از هفت سالگی کلاس زبان میرفتم و قبل از گرفتن دیپلمم زبان انگلیسیم کامل شده بود اما توی خواب صفر صفر بودم اصلا :'(((


رومی زنگی
۰۱خرداد

یه آزمایش خون کامل داده بودم برای چکاپ معمولی . ده روز طول کشید تا جوابش آماده بشه و تو این ده روز خود خدا میدونه که از استرس چی کشیدم که نکنه خشی به سلامتم افتاده باشه . خداروشکر همه چیز خوب بود ولی واقعا از اعماق قلبم خداروشکر کردم و باز از همون اعماق قلبم دعا کردم که خدا توی این ماه نقره ای و ستاره بارون به همه کسانی که به هر نحوی بیمارن رو کمک کنه که بتونن با بیماری شون مبارزه کنن و دوباره سلامتی شون رو بدست بیارن . 

رومی زنگی
۳۱ارديبهشت
نمیدونم بگم متاسفانه یا خوشبختانه ولی دور و اطراف من پر بوده همیشه از کِیس های ازدواج ناموفق :'( 
از دخترهایی که با هزار امید و آرزو وارد خونه ای شدن که قرار بود خونه امید و آرزوهاشون باشه اما از اون همه امید و آرزو جز نقشی بر آب چیزی نمونده . از کسی که بیست و چند ساله داره زندگی میکنه تااا کسانی که قدمت زندگی مشترک شون ٧-٨ ساله . 
تئوری همشون هم اینه که به خاطر بچه ها دارن میسوزن و میسازن اما فقط خدا از ته دل این بچه ها خبر داره ! 
میون همه این کِیس ها فقط یه نمونه دیدم که با شهامت گفت من طلاق میخوام و ٣ سال پای تصمیمش ایستاد و پا پس نکشید و بعد از طلاقش سرکار رفت و فوق لیسانس گرفت و برای خودش کسی شد . این خانم بزرگترین شانسی که داشت این بود که فرزند نداشت .
دومین کِیس طلاق رو هم ولی انگار در شُرُف دیدنش هستم این بار اما پای یه دختر بچه بی گناه و بی خبر از زشتی ها و سختی های دنیای بزرگترا در میونه که امسال میخواد تازه بره کلاس اول :'( 
نمیدونم اشکال کار آدمها کجاست که حاضر میشن با کسی که هیچ سنخیتی تو هیچ زمینه ای باهاشون نداره برن زیر یه سقف و اصلا نه سوادش رو دارم نه دانشش رو که بخوام ریشه یابی کنم فقط به عنوان یه دختری که تو سن ازدواج قرار داره دارم روز به روز دل زده تر و بی انگیزه تر میشم نسبت به ازدواج و اصلا دلیلی پیدا نمیکنم که دریای آبی و صاف زندگیم رو با دستای خودم متلاطم و طوفانی کنم . 

رومی زنگی
۲۹ارديبهشت
در این ایام مبارک شبانه روزم به دو تا ١٢ ساعت تقسیم شده ١٢ ساعت خوابم و ١٢ ساعت بیدار امروز عصر که خوابیده بودم خواب دیدم از دانشگاه تماس گرفتن و میگن ١٣ واحد پاس نکرده داری هنوز و نمیتونیم مدرک کارشناسیت رو برات صادر کنیم ! پاشدم رفتم دانشگاه و هرچی میگفتم من ١٤٧ واحد پاس کردم چی میخواین دیگه از جون من :'((( خیلی طبیعی بود خوابم و وقتی که بیدار شدم بلند شدم رفتم مدرک موقتم رو دیدم تا باورم شد که خواب بوده . ڜاید باورتون نشه ولی همین خواب باعث شد قدر شرایط الانم رو بیشتر بدونم . 
طاعات و عباداتتون قبول باشه دوستان عزیزم .
رومی زنگی