رومی زنگی

لبریز از احساسات متناقض...

رومی زنگی

لبریز از احساسات متناقض...

آنچه در یلدا گذشت...

جمعه, ۳۰ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۰۲ ب.ظ

امروز صبح طبق قرار قبلی که داشتیم رفتیم خونه ای که یکی از عمه هام ییلاق شمال شهر اجاره کردن توی راه جاده برفی بود و من ذوق مرگ اونجا که رسیدیم علاوه بر بچه ها و نوه های عمه ام یکی دیگه از عمه هام هم بودن. جایی که اجاره کردن در حد دوتا اتاق خیلی کوچیک و یه آشپزخونه نُقلیه ولی عمه و دخترعمه هام اونقدر به ما محبت دارن که من اونجا رو خیلی دوست دارم. علاوه بر 3 تا بچه کلاس اولی دختر عمه هام حسام یک ساله و یکتای 3 ماهه هم توی جمع مون بودن که باعث میشد صدا به صدا نرسه ولی به قول کریستینا که به مردیت میگفت بچه ها toxic اند و مسمومت میکنن منم با دیدن بعضی از بچه ها (من جمله حسام و یکتا) قشنگ مفهوم اون جمله اش رو متوجه میشم 😅 از اول تا آخر یا یکتا بغلم بود و داشتم باهاش بازی میکردم یا حسام و اینجور موقع ها به سرم میزنه که کلا بیخیال هرچی که تا الان خوندم بشم و شوهر کنم و با عشق برای 4 تا بچه مادری کنم فقط که البته با چیزی که همیشه درسرم پروروندم متفاوت خواهد بود. 

وقتی برگشتیم خونه فال حافظ گرفتیم و حافظ جان فرمودند که غصه نخورو حل میشه هرچند که تا الان برات خیلی سخت بوده 😅😄


موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۹/۳۰
رومی زنگی

نظرات  (۲)

وجود یه فسقلی توو خانواده کلا فضای خونه رو عوض میکنه
حافظ ِ ما اون موقع اعصاب نداشت گویا :))
پاسخ:
واقعا آدمو میبرن به روزهای پاک کودکی
مثل اینکه :)

دوستی رو از زنبور یاد نگرفتم
که وقتی از گل جدا میشه میره سراغ گل دیگه بلکه دوستی رو از
ماهی یاد گرفتم که وقتی از آب جدا میشه می میره..

پاسخ:
جالب بود :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی