رومی زنگی

لبریز از احساسات متناقض...

رومی زنگی

لبریز از احساسات متناقض...

خدایا چرا تا من میام دلگرم بشم....😔😩

سه شنبه, ۸ آبان ۱۳۹۷، ۰۳:۳۷ ب.ظ

دیروز کلاس آناتومی عملی در بدو ورودمون قبل از اومدن استاد دیدیم رزیدنتها یه سگ و یه گاو فیکس شده درسته رو گذاشتن رو دو تا میز مجزا و با اسکالپل افتادن به جون شون بگذریم از در سردخونه که وقتی باز شد دوباره حال همه مون رو خراب کرد. از سر کنجکاوی رفتیم بالاسر گاوه که داشتن عضلات سر و صورتش رو جدا می کردن و مرتبش میکردن برای درس یکی دوهفته بعد ما. آقای رزیدنت با یه حالتی که نه شماها اینکاره نیستین گفتن دامپزشکی رشته کثیفیه بوهای خوبی رو قرار نیست استشمام کنین از الان که ترم یکین حواستون باشه یهو نیاین ترم 5-6 بگین ما نمیدونستیما 😐😐 همونجا دست و دلم یخ کرده بود ده بار حس کردم الاناس که حالم بهم بخوره اما بازم خودم رو کنترل کردم خیلی .همه متوجه حال داغونم شده بودن بچه ها میگفتن چی شدی تو آخه یهویی و من فقط لبخندهای سرد تحویل شون می دادم. در گوش زهرا گفتم آموزش تا ساعت چند بازه ؟ با تعجب نگاهم کرد و گفت واسه چی ؟ تا سه و نیم فکر کنم هستن. گفتم میخوام همین الان پاشم برم انصراف بدم. زهرا گفت: برو بابا دیوونه تو هم یه چیزیت میشه ها!! آخه واسه چی گفتم خودم هم نمیدونم حالم خرابه. با هر بدبختی بود کلاس تموم شد و اومدیم دیدیم بعله زهرا و س که با هم کمد دارن کلید کمد رو گذاشتن توی کوله پشتی هاشون و کوله پشتی ها رو توی کمد و ... خلاصه از انتشارات تونستیم یه چکش بزرگ بگیریم از بوفه هم یه دم باریک و یه پیچ گوشتی. هرکاری که به ذهنتون برسه کردیم اما قفله باز نشد هی بهشون میگم پاشید بیاید بریم با هم الان مسئله اصلی پوله که من دارم مشکلتون چیه؟ اما اونا گفتن تا در کمد باز نشه نمیایم خلاصه بعد یک ساعت ور رفتن با قفل و امتحان همه روش هایی که توی اینترنت بود و زنگ زدن به کلید ساز خانم دکتری که اتاق شون پشت کمد مذکور بود زنگ زدن به یه آقایی که بیان برای کمک بهمون آقاهه نجار بودن گویا خلاصه اومدن و ایشون هم که کلی اکسپرت بودن یه نیم ساعتی طول کشید تا تونستن بشکنن قفل در رو. بعد از یک ساعت و نیم بالاخره در کمد باز شد و بچه ها تونستن وسیله هاشون رو بردارن و بریم سمت خونه هامون رسیدم خونه مثل انار بغضم ترکید و اونقدر حالم خراب بود که مادرم کلافه فقط نگاهم میکرد و میگفت چی شده آخه ؟ ساعت 9 با مادرم داشتیم شیدایی میدیدیم که من روی مبل خوابم برد و نمیدونم کی مادرم بیدارم کرد که برم سر جام بخوابم. خوابیدم تا 8 صبح ولی تا صبح هم همش خواب های اعصاب خرد کن دیدم نمیدونم باز چه مرگمه. 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۸/۰۸
رومی زنگی

نظرات  (۹)

فکر کنم ترم یک یکی از ویژگی‌هاش همین باشه که دائم توی اموزش پلاس باشیم و راجع به تغییر رشته بپرسیم!
همین چندروز قبل شاهد تلاش‌های دوستم بودم که می‌خواست به پرستاری تغییر رشته بده...
از زندگی اروم دخترخاله‌ش میگفت که فارغ‌التحصیل تربیت معلمه. از این می‌گفت که دوست نداره صرفا درس‌ها رو پاس کنه و برای این‌کار لازمه زمان زیادی درس بخونه، چنین چیزی رو دوست نداره . دلش تلاطم محیط بالینی رو نمی‌خواد.
نه به دلایل دوستم ، بنابر دلایل دیگه‌ای من هم هنوز مرددم.
مطمئن باش این بدحالی‌ها و تردید‌ها رو خیلی هامون داریم. این گریه‌ها و لحظه‌هایی که حس می‌کنیم زیرپامون خالی شده..
تصور می‌کنم خیلی از مشکلات با گذر زمان حل میشه ! همه‌ی ما قوی تر از اون‌چیزی که فکر می‌کنیم هستیم!
پاسخ:
واااای مهدیه باورم نمیشه مگه پزشکی نمیخونی تو؟؟!!
البته خب بعضیا تلاطم کلینیک رو دوست ندارن 
ولی من تلاطم کار کردن با حیوونا رو دوست ندارم و احساس میکنم شاید از پسش برنیام 
خیلی روانی ام خیلی ....
انتخاب رشته ای بدون علاقه بهش کاراشتباهیه..شما مگه اوایل علاقه نداشتین؟اگه داشتین دیگه به حرف بقیه اهمیت ندین،مثلاالان که انتخابش کردین میتونین انصراف بدین؟میتونین؟ یه سال هم محروم میشین..اگه هم علاقه نداشتین اشتباه ازکارخودتون بوده دراین شرایط هم بیشتراذیت میشین وکاربخصوصی نمیتونین انجام بدین..
خودتون رو وفق بدین با شرایط نمیدونم چجوری ولی کم کم انقدعلاقه ایجاد کنین برای خودتون که وقتی کسی چیزی گفت بتونین راحت جوابشوبدین وبه تصمیم خودتون ایمان داشته باشین..
یادتون باشه خود شما کد این رشته رو وارد دفترچه تون کردین نه ومن و دیگران..
پای تصمیمتون بایستین..
من هم با اینکه فعلا عاشق رشته م نیستم ولی میبینم که پزشکی اوضاش بدتر ازماس
هم از لحاظ سختی درسا وچیزای دیگه متوجه میشم که توان اونرو اصلا نداشتم وعلاقه ی کوری که قبلا بهش داشتم صرفا بخاطر اسم ورسمش بود نه خودذات پزشکی!دیگه احساس میکنم بهش علاقه ندارم..
 البته نمیگم مثل من باشینا من الان درشرایط خوبی قرار ندارم وعملا شور وشوق زندگی از دست دادم..
شما میتونی بهترین باشی  یه ترم باحتی دوترم بخون سبک سنگین کن دوست داشتی بمون پاش
پاسخ:
میدونی بهارجان الان با خودمم هم سر جنگ دارم آخه نمیدونم اصلا دوست دارم یا دوست ندارم یا اگه دوست دارم بعدها کار دارم اصلا یا نه من ولی هنوزم پزشکی رو فکر میکنم از پسش برمیام فقط کافیه واردش بشم و نمیدونم چطوری اینکارو کنم 
ادامه پیام قبلی...
اگه هم دوسش نداشتی بیخیالش شو،واقعا بیخیالش شوها بعدبرو سراغ سرنوشتت با یه رشته یاشغل دیگه..
موفق باشی
به جای مقاومت در برابر تغییراتی که خدا برایت رقم زده است، تسلیم شو. بگذار زندگی با تو جریان یابد نه بی تو. نگران این نباش زندگی ات زیر و رو شود. از کجا معلوم زیر زندگی ات بهتر از رویش نباشد؟---از کتاب ملت عشق---


فکر میکنم این حس گیجی و بلاتکلیفی تو وجود خیلی از ماهاست...کاملا حال پست رو درک میکنم ولی تنها جوابی که براش دارم همین چیزیه که بالا نوشتم❤
پاسخ:
عجب جمله پرمفهوم و قشنگی مرسی واقعا 
راست میگی واقعا یه کم باید یه جور دیگه نگاه کنم هرچند خیلیییی سخته 
چرا این فکرهارو قبل انتخاب رشته نکردین؟؟
پاسخ:
همه اینها رو بارها بارها بهش فکر کردم اما مشکل اینه خودمم هم نمیدونم چند چند ام 
 پزشکی می‌خونم. تموم همکلاسی‌هام شرایطشون طوری ه که این رشته رو با عشق انتخاب کردن. روز اول که استاد پرسید کیا بدون علاقه وارد این رشته شدن، یک نفر هم دستشو بلند نکرد ! 
ولی با این حال باز هم من رگه‌هایی از تردید و شک رو توی‌ همه‌شون، توی همه‌مون می‌بینم..
فکر می‌کنم طبیعی هم باشه ..
پاسخ:
نمیدونم چقدر درسته برداشتم از خودم ولی حدس میزنم اگه من الان توی دانشگاه کنونیم پزشکی قبول شده بودم جام زهر هم چنان میخوردم که حلوا را 😅 و حتی یه لحظه هم راجع به هیچی تردید نمیکردم 
چی بگم؟!بیشتر فکر کن به این قضایا درکل بوی سالن تشریح زیادم بد نیست نمیدونم چرا خیلیا خوششون نمیاد
پاسخ:
ببین موضوعم اصلا بوی سالن تشریح نیست تیکی جان موضوع فضای کاری بعدهای رشته است از اون میترسم میترسم دووم نیارم
رومی جان پزشکی که خیلی بدتر از اینه که گفتی!
تو سردخونه اناتومی پزشکی آدمهایی که کرور کرور خاطره باهاشون دارن رو تیکه تیکه میکنن...فکر نمیکنی دردناکتر باشه?
یا کسی زیر دستت بمیره و تو بدونی همه ی تلاشت رو کردی بعد همراهیش با تمام نفرت بهت حمله کنه...چون میگی پزشکی رو دوست داری میگم بدون که قرار نبود شرایط بهتری رو تجربه کنی...رشته های بالینی همینن دیگه...
پاسخ:
راست میگی دقیقا پدر و مادرم و شوهرخاله ام که پزشک هستن هم همینو میگن میگن حداقل دلت واسه بچه اون حیوون که آینده اش بدون پدر/ مادر چی میشه نمیسوزه این که اون بچه بخواد بدون والدینش بره مدرسه و اینها . داری راست میگی کاملا عزیزم راست میگن همه من فقط موضوع بحثم اینه که من اگر به آینده امیدوار باشم همه سختی ها رو تحمل می کنم اما نگرانیم از اینه که با وجود همه سختی ها هیچ آینده روشنی در کار نباشه و بهم به چشم چوپان نگاه کنن 😔😔😢😢
این بدترین تصوریه که داری،چون برخلاف پزشکی که داره به قهقرا میره و طرح تحول سلامت ورشکست شده و پزشکا دوساله کارانه نگرفتن و کلینیکای بیمارستانا یکی یکی دارن تعطیل میشن،آینده ی دامپزشکی رو به بهتر شدنه چون فرهنگ نگهداری از حیوانات داره بهتر میشه،مردم به جای فرزندآوری به سمت حیوان خونگی رو اوردن و درآمد و شغل برای دامپزشکها خیلی بهتر میشه...تو شهرای بزرگتر اوضاع نسبت به شهرای کوچکتر بهتر هم هست.
پاسخ:
میدونی چیه حقیقتش اساتید مون هم خیلی دلگرممون میکنن نه صرفا به خاطر فرهنگ نگهداری از حیوانات بلکه به خاطر تنوع تمام نشدنی رشته مون راستش منم روز به روز علاقه ام داره بیشتر میشه و یه جورایی همین حرصم رو درمیاره احساس میکنم دارم به پزشکی و عشقی که این همه سال بهش داشتم خیانت می کنم اما ته دلم خوشحالم از فضای دامپزشکی و درساش و این منجر میشه به یه جدال و تناقض درونی با خودم که خودم رو هم گیج و سردرگم میکنه 
به هرحال واقعا ممنونم ازت که غرغر ها و درد دل هام رو میشنوی و براشون وقت میذاری و مینویسی خیلی خیلی نظراتت برام ارزشمنده. 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی