رومی زنگی

لبریز از احساسات متناقض...

رومی زنگی

لبریز از احساسات متناقض...

خوابی که نمیدانم خوب بود یا بد؟!

پنجشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۷، ۰۲:۵۵ ب.ظ

بیمار و رنجور روی تخت بیمارستان بودم حالم عجیب خراب بود ولی هیچ خبری از کولی بازی هایی که معمولا وقتی مریضم درمیارم نبود. خیلی با آرامش یادمه فقط  ذکر میگفتم توی آینه چشمم به خودم افتاد نه مو داشتم نه ابرو و نه مژه و 30-40 کیلو لاغرتر از چیزی که الان هستم. مادرم اینقدر گریه و بی تابی می کرد که من برام عجیب بود چون اونقدر زن قوی و محکمیه که هیچ وقت نمیشکنه. اما اونجا مدام میگفت مریضی تو کمرم رو خم کرد. من همش بهش دلداری میدادم و میگفتم باید راضی باشیم به رضای خدا مادرم هم با گریه میگفت راضیم به رضاش ولی باز گریه رو از سر میگرفت  پزشک ها مدام میومدن بالای سرم و می رفتن و اصرار داشتن که یه چیزی بخورم اما نمیتونستم و با مظلومیت عجیبی بهشون میگفتم میشه نخورم؟ با این که اوضاع خوبی نبود ولی لبریز از آرامش بودم و احساس می کردم لحظه مرگم نزدیکه توی همین حس های خوش بودم که از خواب پریدم و پرت شدم توی دنیای واقعی و مشکلاتش . اگر مرگ قراره اینقدر شیرین و راحت باشه من با آغوش باز پذیراش هستم . 

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۱۲
رومی زنگی

نظرات  (۲)

انشاالله خیره
بعدم خدانکنه 
پاسخ:
ممنون تیکی جان 
یه خواب  ...
نگران نباش و خدا نکنه این چه فکرایی هست !
پاسخ:
همیشه خیلی از مرگ می ترسیدم اما توی خوابم انگار خیلی حس خوبی بود 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی