رومی زنگی

لبریز از احساسات متناقض...

رومی زنگی

لبریز از احساسات متناقض...

سرآغاز هفته ای پرکار

شنبه, ۷ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۱۸ ب.ظ

اینقدر جو دادم به خودم که قشنگ واسه امروز استرس کشنده گرفته بودم شب ساعت دوازده و نیم خوابم برد و از 5 تا 5:30 رو هم با snooze کردن گذروندم و با هر بدبختی بود بلند شدم ولی چشمم افتاد به مانتوی نخی تابستونیم که روز قبل کنده بودم و انداخته بودم روی صندلیم و چروک چروک بود خلاصه با بی حوصلگی اتورو زدم به برق که دیدم مقنعه ام هم داره چشمک میزنه که داداش قربون دستت حالا که دست به اتو شدی یه حالی هم به ما بده مقنعه رو هم اتو کردم و بعدش خداحافظی با داداش جان و پیش به سوی مترو. 25 دقیقه منتظر قطار شدم و با رسیدن به ایستگاهی که همیشه خط عوض  می کنم گرخیدم اصلا اینقدر جمعیت بود که حتی نمیشد راه بری . ده دقیقه طول کشید تا رسیدم به اون یکی خط. و یک ربع به هشت رسیدم دانشگاه رفتیم سر کلاس آناتومی و دیدم روی میز پر از استخوان های مختلفه خیلی خیلی جالب بود برای منی که یه عمر با حسرت خوندن اینجور چیزا توی فنی پوسیده بودم. استاد اومد سر کلاس و نگم براتون که استاد داریم چه استادی!! جوان باسواد و آپ تو دیت. کلی از رشته مون تعریف کردن و کلی نصیحت در مورد اینکه تا آخر عمر نمیتونین بگین من اگه فلان کارو می کردم بیسار رشته رو قبول می شدم . از همین الان تکلیفتون رو مشخص کنین. و کلاس سنگین ولی شیرین آناتومی گذشت. بعدش به فاصله 5 دقیقه آمار داشتیم رفتیم سر کلاس آمار و دیدیم که یه عده مثل مبصر دارن تفکیک میکنن که دخترا اینور و پسرا اونور بشینن خلاصه که کلی خشمناک شدیم و حرص خوردیم و شیرینی کلاس قبلی با اومدن استاد این درس به کلاس به طور کامل زهر شد به کاممون. بگذریم از اینکه استاد نیم ساعت فقط در مورد کاربرد و اینکه چرا باید چی رو بخونیم صحبت کردن و من برای شروع کلاس اصلی مجبور شدم از استاد اجازه بگیرم و برم دنبال بدبختی های مدرکم. بعد از اون کلی رفتم صحبت کردم و بالاخره برای بار هزارم امیدوارم مدرکم درست بشه. بعدش با مادرم قرار داشتم که یه جایی بریم وقتی رفتیم اونجا جدای از اینکه اونجا اون کله شهر بود ساعت 3 رسیدیم و گفتن اگه دوست دارین منتظر بمونین ولی تا 10 شب احتمالا طول می کشه خلاصه من و مادرم قیدش رو کلا زدیم و تصمیم گرفتیم به جاش بریم دیدن دختر کوچولویی که تازه چهارشنبه  به جمع فامیلی مون اضافه شده بود القصه رفتیم یکتا خانوم رو هم دیدیم و توی اوج ترافیک عصرگاهی برگشتیم خونه. وقتی رسیدم خونه از خستگی میخواستم زمین رو گاز برنم و الان دارم از هوش میرم قشنگ.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۰۷
رومی زنگی

نظرات  (۳)

وای چقد تهران زندگی کردن سخته..بخاطرترافیک و شلوغی جمعیتو اینکه یجا بخوای بری تابرگردی شب میشه...مافامیلامون تهرانن میگن واسه عید غدیر با مترو تارفتیم خونه فقط یکی ازاقوام اصلی ک تونورشهربود تا ده شب برگشتیم خونه
پاسخ:
عزززیزم آره خب سخته بهرحال شلوغی و آلودگی 
۰۸ مهر ۹۷ ، ۱۵:۰۸ جناب منزوی
من تو این موقع سرگیجه ی اساسی می گیرم
پاسخ:
آخی چرا؟ 
۰۸ مهر ۹۷ ، ۱۶:۳۹ جناب منزوی
خودم هم نمی دونم ولی بعد یه خواب اساسی، سردرد میره :)
شاید ضعف باشه
پاسخ:
امیدوارم بهتر بشین :) 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی