رومی زنگی

لبریز از احساسات متناقض...

رومی زنگی

لبریز از احساسات متناقض...

عمه مهربان

شنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۱۸ ب.ظ
عمه م عمه مادرم بود. خیلی نمی دیدم شون ولی همون دو سه بار در سالی که میدیدم شون اونقدری بهمون خوش میگذشت که همیشه جز لیست انسان های به یادماندنی توی ذهنم بمونن. هیچ وقت تولد 50 سالگی شون یادم نمیره که بچه ها براشون گرفته بودن و سورپرایزشون کردن و من اون موقع 12 سالم بود و ویلای شمال شون که دو سه باری ما رو دعوت مرده بودن و من چقدر بهم خوش گذشت توی اون سفرها. آخرین باری که دیدم شون رو تقریبا هیچوقت فراموش نمی کنم توی امتحان نهایی های سوم دبیرستان بود که یه روز اومدن خونه مون .از تابستونش که کلاس های کنکورم شروع شد تقریبا نه تنها شب و روز نداشتم بلکه با تقریب خوبی توی هیچ مهمونی شرکت نمی کردم. تیرماه 89 بعد از کنکور بهمون خبر رسید که عمه خانم به دلیل آنفلوانزا با تب و لرز بیمارستان بستری شدن و از اونجایی که خانواده شون خیلی اصول خاصی برای ملاقات داشتن تقریبا همه منتظر بودن که مرخص بشن و بعد به دیدنشون برن. حدود یک ماه گذشت اما عمه هنوز بیمارستان بستری بودن و دختر و پسرهاشون میگفتن دکترها هنوز تشخیص قطعی ندادن. اون سال اسمم برای رشته برق و کامپیوتر دانشگاه شاهد اومده بود و درست روزی که مادرم و م.ژ میخواستن به ملاقات شون برن من با پدرم باید می رفتم واسه مصاحبه. توی مصاحبه همه فکر و ذکرم توی  بیمارستان بود. بعد از اونم بچه هاشون به همه فامیل گفتن که عمه ممنوع الملاقات هستن. حدود سه هفته بعد از ایام مصاحبه جواب های نهایی کنکور اومد و من هم نمیگم اصلا خوشحال نبودم ولی اونجوریم نبود در پوست خودم نگنجم ولی پدرم مادرم و م.ژ خیلی خوشحال بودن و درصدد براومدن که یه جشن کوچیک خانومانه توی پارک تبریک بدن. اما از طرفی از وضعیت عمه هم مطمئن نبودن و یه تناقض و فضای عجیبی بود. بالاخره دلشون رو زدن به دریا و تصمیم گرفتن که جشن رو برگزار کنن. الهی بگردم م.ژ با ذوق میرفت خرید می کرد و میگفت اولین نوه ام و تنها نوه دخترم دانشگاه قبول شده الکی نیستش که! یه عالمه طرف های یک بار مصرف و قشنگ خریدیم با رستوران برای غذا هماهنگ کردیم و یه کیک به شکل کتاب سفارش دادیم. اونقدر مادرم و م.ژ ذوق داشتن که منم سر ذوق اومده بودم. وقتی رفتیم دانشگاه برای ثبت نام اگر اشتباه نکنم بیست و هشتم شهریور بود. از همونجا گفتن که میخوایم دو روز ببریم تون اردوی لواسان من هیچ تمایلی به رفتن نداشتم ولی همه بچه ها خیلی ذوق می کردن. باهاشون صحبت کردم که اگر بشه نرم ولی گفتن کارت دانشجویی ها اونجا توزیع میشه و اجباریه شرکت توی این اردو با بی میلی تمام ساکم رو از مادر و پدرم گرفتم و راهی شدیم. اونجا به قدری سرد بود که همون شب اول من سرما خوردم . شب دوم هم به دلیل سرمای بیش از حد هوا برمون گردوندن و آخر شب رسیدیم جلوی موسسه ژئوفیزیک . توی این تقریبا دو روز به اندازه یک سال دلتنگ م.ژ و مادرم شده بودم. قرار جشن مون پس فردای همون شب بود. فردا صبحش وقتی بیدار شدم مادرم و م.ژ خونه نبودن رفته بودن دیگه قرار نهایی رو  با رستوران و قنادی فیکس کنن. هنوز درست حسابی ویندوزم بالا نیومده بود که تلفن خونه زنگ خورد. جواب دادم یکی از عمه هام بود صداش مثل سرماخورده ها بود سراغ مادرم رو گرفت گفتم خونه نیستش تا اومدم بگم عمه جون سرما خوردین؟ سریع گفت مادرت اومد بگو حتما بهم زنگ بزنه. حدود نیم ساعت بعد مادرم و م.ژ اومدن تا بهش گفتم عمه س زنگ زد مادرم یهو گفت: یا علی! خدا خودش بخیر کنه. مادرم زنگ زد و فقط زد توی سرش و نشست و اشک از چشماش جاری شد. همه چیز عوض شد و من فقط حسرت می خوردم که چرا نتونستم برای آخرین بار ببینمشون. جشن و همه چیز بهم خورد و من یک هفته بعد با چشمان گریان و قلب شکسته راهی شهر غریب شدم. وقتی الان یادم میفته خنده ام میگیره اما اون موقع یادمه میخواستم از دانشگاه انصراف بدم و بشینم خونه  تئوریم هم این بود که وقتی زندگی اینقدر کوتاهه واقعا ارزش نداره آدم واسه درس از عزیزترین کسانش دور بشه.
+بیماری عمه رو یه نوع لنفومای به شدت مهاجم تشخیص اده بودن اینو بعدها متوجه شدیم در عرض 2 ماه همه جای بدنشون رو گرفته بود و حتی چشمان شون رو هم نابینا کرده بود.
++از دوستان خوبم میخوام که اگر میتونن برای شادی روح عمه م دعا کنن. 
+++دلیل این که یاد این خاطره تلخ افتادم اینه که توی هفته بعد دخترشون براشون مراسم یادبود گرفتن و داغ دلم انگار دوباره تازه شد.
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۱۷
رومی زنگی

نظرات  (۴)

روحشون شاد باشه .
پاسخ:
خیلی ممنونم 
الهی 
چقدر اون روزها سخت گذشته واست

حتما دعا میکنیم و روحشون شاد
پاسخ:
خیلی سخت بودن لیمو جان میدونی احساس میکردم در همه چی رو باید تخته کنم و کنار عزیزانم باشم فقط 
ممنونم ازت عزیزدل مهربونم :*
راستش منم از وقتی که مرگ پدر بزرگم رو تجربه کردم سایه مرگ رو هر لحظه همراهم حس میکنم و دقیقا همیشه فکر میکنم باید کنارشون باشم
اما نمیتونم جلوی پیشرفت و علایقم رو بگیرم
طوری که واسه انتخاب رشته شهر دوووری رو قبل از شهر خودم که دانشگاه مطرح بود زدم!

:-* قربانت عزیزم
پاسخ:
عزیزدلم خدا پدربزرگت رو رحمت کنه منم همینجوریم راستش الان مطمئنم که تهران قبول نمیشم و از طرفی با این که خیلی دوست دارم قبول بشم اما همش خدا خدا می کنم یه شهر خیلی دور نباشه ببین راستش آشکارا توی یه تناقضی گیر افتادم انگار یه جورایی همین صحبت تو نمیتونم از هیچ کدومش بگذرم:(((


عزززیزی:))
ایشالله هرچی خیره واست پیش میاد
پاسخ:
مرسی عزیزم همچنین برای تو :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی