رومی زنگی

لبریز از احساسات متناقض...

رومی زنگی

لبریز از احساسات متناقض...

دانی که چیست دولت؟دیدار یار دیدن...

پنجشنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۷، ۰۲:۱۰ ق.ظ

امروز روز عجیبی بود با این که شب قبلش از شدت خستگی ساعت 11 خوابم برده بود ولی صبحش با کتک خودم رو ساعت 7 بیدار کردم . از اون روزایی بود که پتانسیل غرم به شدت بالا بود .نق نق کنان زیر کتری رو روشن کردم و نیم ساعت بعد با چشمان نیمه باز چند لقمه صبحانه خوردم و به زور خودم رو پرت کردم توی حمام . یه دوش سریع گرفتم و اومدم آماده شدم که برای دیدن دوستانم به امید خدا بعد 2 ساعت از خونه بزنم بیرون بلکه! شانس آوردم مادرم خواب بود وگرنه احتمالا با یه نفس عمیق و صدای نیمه داد میگفت: هنوز که داری دور خودت می چرخی برو دیگه! رفتم بالا سر امیر با مظلومیت گفتم: منو تا مترو می رسونی خوابش عمیقتر از اونی بود که حتی صدامو شنیده باشه. یکی دوبار دیگه صداش زدم دیدم خیلی خوابه گفتم مثل اینکه دستم رو باید به زانوی خودم بگیرم بالاخره با سلام و صلوات زدم بیرون از خونه. دو به شک بودم که با تاکسی برم یا اتوبوس اگر با اتوبوس میخواستم برم قشنگ یک ساعت طول می کشید. علیرغم اینکه مادرم همیشه توصیه میکنه حتی اگه علف هم زیر پات سبز شد سوار ماشین های گذری نشو ولی امروز واقعا دیرم شده بود و با کلی آیت الکرسی که خوندم و به خودم فوت کردم سوار شدم. توی محله جدیدمون اولین بار بود تنهایی میخواستم برم مترو راستش وقتی سوار شدم یه کم ترس برم داشت چون ماشینش خالی بود اما وقتی یکی دونفر دیگه هم سوار شدن باز یه کم خیالم راحتتر شد البته میدونم که کار خیلی خطرناکی کردم ولی خداروشکر این بار به خیر گذشت. بعد از اینکه 4-5 بار نزدیک بود تصادف کنیم بالاخره آقاهه ما رو رسوند مترو. توی مترو یه قسمتیش آسانسور داره من همیشه خدا با پله میرم این بار نمیدونم چی شد گفتم بذار آسانسور سوار بشم همزمان با من یه خانم حدود 35 ساله هم سوار آسانسور شد. نگاهمون به هم افتاد و من یه لبخند کوچیک بهشون زدم ایشون هم لبخند زدن و گفتن: الهی فدات بشم چطوری باید برم فلان ایستگاه ؟ کمکم می کنی؟ منم بهشون گفتم بله البته و از روی نقشه خطوط کامل بهشون نشون دادم که کجا باید خط شون رو عوض کنن. نشستیم منتظر قطار که ازم پرسیدن دانشجویی؟ گفتم نه درسم تموم شده. و این آغازی بود برای باز کردن سفره دل پردرد شون پیش من . گفتن که با همسرشون اختلاف دارن و 3 تا بچه . در حال حاضر با یکی از بچه ها شوهرشون رو ترک کرده بودن و خیلی دنبال کار میگشتن میگفتن که قبل از ازدواجشون کار میکردن و بعد از ازدواجشون همسرشون نذاشته کار بکنن و الان مجددا دنبال کار میگشتن به من گفتن: یه وقت ازدواج نکنیا! خندیدم و گفتم نه خیالتون راحت باشه حالا فعلا هیچ قصدی ندارم برای ازدواج ! عمیقا متاثر شدم و اینقدر که این چند وقته ازدواج های ناموفق دیدم کلا دارم به مجرد موندن تا پایان عمر هم فکر می کنم 😔😔

بالاخره بعد از حدود 1 ساعت متروسواری رسیدم به دوستام از فروردین 96 ندیده بودم شون محکم بغلشون کردم و از خون لحظه دیدار صحبت های معوق مون رو شروع کردیم 😅از کنکور و از کار اونا توی بیمارستان گفتیم و گفتیم تا اینکه دیدم یکی از خواهرا به اون یکی چشمک زد و گفت: بهش بگم دیگه رومی هم مثل خواهرمونه. چشمام گرد شد دست چپ جفتشون رو گرفتم و نگاه کردم خندیدن و گفتن اونی که فکر میکنی نیست. برام تعریف کردن که یکی از خواهرا با یک نفر که من هم به خوبی میشناختمش ارتباط برقرار کرده بودن و این ارتباط کشیده بود به جلسه خواستگاری و توی جلسه خواستگاری اون آدم چنان رنگ عوض کرده بود و حقایقی رو برملا کرده بود که من از شنیدنش نزدیک بود شاخ دربیارم واقعا چقدر شخصیت اجتماعی آدمها با شخصیت خصوصی شون میتونه متفاوت باشه و من تازه متوجه شدم که چقدر پرتم از مرحله واقعا🤦‍♀️ به هر حال اون رابطه توی همین نقطه تموم شده بود ولی واقعا اثرات جبران ناپذیرش روی روح این دختر و بی اعتمادی که در اون  به وجود آورده به نظرم خلایی پرنشدنیه. هرچند که اتفاقات تلخی رو برام تعریف کردن و من روحم از این که روحشون آزرده شده بود آزرده شد ولی واقعا دیدن شون برام لازم بود و کلی توی روحیه کسل و داغون شده ام تاثیر گذاشت.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۱۵
رومی زنگی

نظرات  (۱)

۱۵ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۲۱ رضا ام زد کا
با اسنپ جابجا شید و خیالتون راحت باشه :))
پ.ن: تبلیغ نیست باو خخ
پاسخ:
من وسایل نقلیه عمومی رو دوست دارم و مشکلی ندارم باهاشون فقط تا برسم به مترو یا بی آر تی مساله است...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی