رومی زنگی

لبریز از احساسات متناقض...

رومی زنگی

لبریز از احساسات متناقض...

عیدغدیر را دوست دارم اما...

جمعه, ۹ شهریور ۱۳۹۷، ۰۲:۱۵ ب.ظ

درست یادم نیست فکر کنم سوم دبستان بودم که یکی از همکلاسی های سیدم یک روز مونده به عید غدیر شیرینی آورد مدرسه و بهش کلی جایزه دادن و اون موقع برای اولین بار متوجه شدم که این عید عید سیدهای عزیز و گران قدر هستش. بعد از اون دیگه خاطره پررنگی توی ذهنم نیست تا سال 84 موقعی که سوم راهنمایی بودم شب عید غدیر که توی دی ماه بود منزل دخترعمه ام مهمان بودیم کل فامیل پدری اونشب اونجا بودیم همون شب درست وقتی که از مهمانی برگشتیم پدربزرگم توی راه سکته کردن و یک سمت بدنشون همون موقع بی حس شد با آمبولانس رسوندیم شون بیمارستان و 5 صبح روز عید غدیر با تلفن پدرم تماس گرفتن و گفتن که متاسفانه ایشون از دست رفتن. درست وسط امتحانات نوبت اولم بود و فردای تشییع پیکر پدربزرگم امتحان مهمی داشتم کلی اذیت شدم اونسال و جای خالی پدربزرگم خیلی اذیتم می کرد چون ما سال ها به خونه شون دست  نزدیم و همونجا دور هم جمع می شدیم با عمه ها و عموها . سال ها گذشتن و گذشتن و درست 10 سال بعد در بحبوحه عیدهای قربان و غدیر بیماری م.ژ به اوج خودش رسیده بود و هممون داغون بودیم یادمه آقاجون پدربزرگ مادرم برای سلامتی م.ژ قربانی کردن روز عید قربان اما حالشون روز به روز رو به وخامت می رفت و تقریبا دو سه روز مونده به عید غدیر برای بار هزارم بیمارستان بستری شدن. الان خیلی حسرت می خورم اما اون موقع اصلا نمیتونستم م.ژ عزیزم رو توی اون وضعیت ببینم و تاجایی که میتونستم بیمارستان نمیرفتم صبح روز قبل از عید غدیر مادرم و خاله ف میخواستن برن بیمارستان منم میخواستم باهاشون برم اما نتونستم تنهای تنها نشسته بودم توی خونه و زار زار گریه می کردم دیدم دلم آروم نمیگیره اصلا بلند شدم تک و تنها و گریان تا خودمو هرجوری هست به بیمارستان برسونم توی راه مادرم زنگ زد که کجایی دلم شور زد گفتم راه افتادم بیام بیمارستان با صدای لرزون گفت خاله ف گفت حتما بهت بگم بیای بیمارستان حال م.ژ اصلا خوب نیست. دیگه نفهمیدم چطوری خودمو رسوندم بیمارستان جلوی در CCU همه خاله ها نشسته بودن و گریه میکردن یک ربع بعدش تایم ملاقات بود رفتم توی CCU هیچ جا رو نمیدیدم تا چشمم به م.ژ افتاد که مثل فرشته ها خوابیده بود و ماسک اکسیژن روی صورتش بود دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم م.ژ توی کما بود و سطح هوشیاریش بسیار پایین اما وقتی دستش رو گرفتم دستم رو فشار داد پدرم همون موقع رسید تمام یک ساعت زمان ملاقات رو اونجا بود و دست م.ژ توی دستش بود. بعد از ساعت ملاقات هم تلفنش رو داد به پرستارها و گفت اگر کاری داشتین با من تماس بگیرین . از وقتی از بیمارستان راه افتادیم سمت خونه تا 5 صبح هرچی دعا بلد بودم خوندم صبح ساعت 5 زنگ زدم به CCU ازم پرسید چه نسبتی باهاشون داری؟ گفتم نوه شون هستم گفت مثل دیروزن فرقی نکردن. رفتم دوش گرفتم که برم کلاس کلاس های جهاد عیدها تعطیل نبود  دلم میخواست به هر ریسمانی چنگ بزنم تا افکار منفی رو از ذهنم بپرونم ساعت 6 صبح تلفن پدرم زنگ خورد زانوهام شل شد و افتادم زمین پدرم که هیچوقت گریه اش رو ندیده بودم با گریه از اتاق اومد بیرون بغلم کرد و گفت حالا هرچقدر دلت میخواد گریه کن. رفتیم خونه مامان جون و آقاجون اونجا کسی نمیدونست مادرم و خاله ها همه اونجا بودن از روی چهره مون متوجه شدن. دقیقا اذان ظهر روز عید غدیر پیکر پاک و نازنین م.ژ رو به خاک سپردیم. 

+من بین امام ها همیشه حضرت علی رو یه جور دیگه ای دوست داشتم و دارم اما با این وقایع ناگواری که برام اتفاق افتاده با نزدیک شدن به عید غدیر دل شوره می گیرم که نکنه قراره یه اتفاق بدی بیفته 

++عیدتون مبارک باشه دوستان خوبم معذرت میخوام اگه ناراحتتون کردم. 


موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۰۹
رومی زنگی

نظرات  (۳)

تسلیت میگم عزیزم :(
میشه یه سوال بپرسم ، ژ کی بود ؟ آخه متوجه نشدم ..
پاسخ:
مرسی عزیزم تقریبا 3 سال گذشته ولی با کلمه به کلمه این پست اشک ریختم انگار همین امروزاتفاق افتاده :(((
مادربزرگم مادر مادرم ولی برام همه کس بودن دوست رفیق و مادر حتی و خیلی بهشون وابسته بودم :(((
عززززیزم ، خدا رحمتشون کنه . عیدتونم مبارک :`(
پاسخ:
خیلی ممنونم عید شما هم مبارک :)
روحشون شاد :-( من میفهمم کاملا احساست به این موضوع رو
پاسخ:
خیلی ممنونم لیمو جان 
خیلی حس دوپهلو و عجیبیه :'((

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی