رومی زنگی

لبریز از احساسات متناقض...

رومی زنگی

لبریز از احساسات متناقض...

خواهرانه:)

پنجشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۷، ۰۳:۰۹ ب.ظ
سه شنبه یه مصاحبه داشتم که از همون اولش میدونستم که چطور قرار باشه انگار اونم سرظهر ! بعد از این که بعد 2 ساعت تونستم از دستشون خلاص بشم تازه یادم افتاد که به آتری قول دادم برم پیشش چهره معصومش تو ذهنم اومد که با اون لهجه دل نشینش میگفت: من دوست دارم بیای اما اگه اذیت میشی نه! خودم هم دلم میخواست برم توی گرمای 3 بعدازظهر نهار نخورده راه افتادم که نزدیکترین  ایستگاه مترو رو پیدا کنم و خودم رو پرت کنم توش یک ساعت بعد رسیدم بهش عین فرشته ها خوابیده بودن هم آتری هم آیلی خواهر بزرگترش. رفتم دستام رو بشورم که دیدم بیدار شد اومدم توی بغلم و با لحن خاص خودش گفت عزززیزدلمی! مرسی که اومدی خیلی خوشحالم اینجایی. مهربونیش تا اعماق قلبم نفوذ کرد. قرار و مدار گذاشته بودن که شب رو خونه خاله ش بگذرونیم پیاده راه افتادیم و اونقدر خندیدیم که اصلا متوجه نشدیم چقدر راه رفتیم بعد از شام عکس های قدیمی دیدیم و از خاله ش خواستیم که بهمون بافتنی یاد بده انگار نه انگار نصف شب بود بافتنی بافتیم و خندیدیم و هورت هورت چای خوردیم به خودمون که اومدیم 4 صبح بود و به قول مادربزرگم چشم هامون کوچولو شده بود اما انگار دلمون نمیومد شب آخری که با هم بودیم رو بخوابیم دست های همدیگه رو گرفتیم و خوابیدیم تا صبح . صبح مجبور بودم از آتری خداحافظی کنم و برگردم محکم بغلش کردم و گفتم سعی کن از این به بعد زود به زود بیای خندیدی و گفت حتما. اشکام رو پاک کردم و ازش جداشدم . آتری درست مثل خواهرمه برام درسته من هیچ خواهر خونی ندارم ولی حداقل چند تا دوست و یه سری از اعضای فامیل از جمله آتری واقعا هیچ فرقی با یه خواهر برام ندارن خدا همه تون رو حفظ کنه خواهرهای خوبم هرجای دنیا که هستین ❤❤❤
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۰۸
رومی زنگی

نظرات  (۱)

منم از متنت انرژی گرفتم :)
پاسخ:
عززیزمی خداروشکر که به یه نفر انرژی دادم :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی